شب
همین که شب است می دانم وجان ثانیه هابرلب است می دانم،توازسکوت وسیاهی شب چه می دانی ،ازدشت های شتک زده ازپلکانی به نام آسمان ،وستارگانی مبهوت ومحبوس شده درگذرزمان که روزرابه نظاره ی شب می نشینندتاشایدستاره ای هبوط کندووارث پیامی بنام محوشدن باشد.من می دانم این زنجره های فریادکش شبهای مرگ عاقبت خواهندمردومن رادوباره باکوله باری ازدرد در بیابانهای نموروخالی ازموج به دست گیسوان بادخواهنددادولی افسوس بالهایم قبل ازطوفان شکسته بودوکسی رایارای پروازندیدندچون چشم های کم سوشب بخواب عمیقی فرورفته بودوگوش هایش ازفریادخالی ومن همچنان آب میگشتم...
+ نوشته شده در ساعت توسط سپهر
|
باسلام از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنونم، هر وقت که دلم می گیره مینویسم و اینجا میزارم ،برای همین بیشتر شون غمگینن