خیالهای خام
باصدای پای آب تاانتهابایدرفت آنجاکه باخشم به شانه های سنگی سنگ می خوردوزاویه های اعتراض رابی صدابه نمایش می گذاردوخودرادرنیستی پنهان می کندودیگرهیچ ،برکه هاخشک می شوندوقامت علف هاخموده ومن نیز ازقبل چون شاخه های خم شده بودم ،دیگرقامتم باهیچ موجی قصدقربت نداردوامواج نیزخودرابه فراموشی سپرده اند،انگارهمین دیروز است وامروزبه فرداشدن می رسدوخیالهای خام من دوباره بهانه ی برکه های آبی راازمن می خواهندوباران مرابه یادندارد؛آه ای باران دوش باتوچه خیالهایی رادردهلییزهای قلبم تاورای لحظه های یاس پیوندداده بودم وانگارباورهای تاول زده ام ازهرمان ،هبوط کرده بودوتوبازبرایم همان بارانی .......
+ نوشته شده در ساعت توسط سپهر
|
باسلام از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنونم، هر وقت که دلم می گیره مینویسم و اینجا میزارم ،برای همین بیشتر شون غمگینن