باران
من درتلاطم باران نگاههایی رامی فهمم که توباآنها زبان درازی می کنی وواقعیت بادوابررابه مسخره جواب دادی ودرانتهای آسمان آنهارابه فراموشی سپردی واین منم که محکوم به باران هستم وباران ، باران وباز هم باران حقیقت دوران مه ومهتاب ،پیشگوی قامت علف وگل گلبرگهای خزان زده وباران لبخندهای گل یخهای آبی رابه سرخ وسفیدوگاهی زردتشویق می کند بیاباران دوباره بباربردشتهای جنون ازخودبی خودشده .آنروزباتوبودم یادت نیست آن روزکه چشمهای آبی آسمان تورادنبال کلکهای خیال نیلوفری آب هشدارمیدادویک باردیگرگفتمت باران.....
این نوشته از طرف دوستم علی است

+ نوشته شده در ساعت توسط روناک
|
باسلام از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنونم، هر وقت که دلم می گیره مینویسم و اینجا میزارم ،برای همین بیشتر شون غمگینن