در فرا ربودم از فرا ناگذیر بودم ،فرار میکردیم از دست کسانی که به دنبال ما بودن ؛راهی نبود، از فرار گریذی نبود ، در هنگامه فرار عشقم در دستانم بود نمیدانستم ،نمی دانستم با ان چه کنم در گذر از کوچه پس کوچه ها کودکی را دیدم عشقم را به دستش سپردم .
و حال نمیدانم که او را در کدامین کوچه پس کوچه دیدم ،نمیدانم؛
نمیدانم که عشقم را به کدامین قیمت به حراج گذاشته ،نمیدانم ؛
نمیدانم شایدم بر سر یک بازی ان را باخته است ،نمیدانم ؛
نمیدانم که حال عشقم درکدامین کوچه پس کوچه رها شده است ،نمیدانم؛
نمیدانم برکدامین دیوار سرد ونموراین شهر تکیه داده است، نمیدانم ؛
نمیدانم که از ان عشق پر التهاب چه مانده است ؛ ایا چیز مانده است ؟،نمیدانم؛
نمیدانم که ان روز جرمم چه بود، که باید این گونه محکوم میشدم ، ؛
و عشقم را از دست میدادم نمیدانم ؛
نمیدانم ان روزها جرم ما چه بود،! نمیدانم که زمانه چرا بدنبال دلهای عاشق می گشت تا پیدایشان کند واز صاحبانشان بگیرد وبر زمین اندازد؛!! 
نمیدانم چرا زمانه دنیا را بدون عشق میخواست نمیدانم؛
نمیدانم محکومیم یا نه ولی میدانم جرم ماعاشق بودن بود و حکمش از بین رفتن !؛
 وحال عشق فقط بازیچه دست کودکان است 
چیزی که روزی برای خود جای بزرگی داشت، و هر کسی لایق ان نبود.؛ اما حالا به یک بازیچه تبدیل شده است
نمیدانه که زمانه چرا بدنبال دلهای عاشق می گشت تا پیدایشان کند واز صاحبانشان بگیرد وبر زمین اندازد