بازهم اطرافمم را سکوت گرفته ، منم وسطش نشستم،و دفتر خاطره هامون رو، ورق میزنم ؛ به سکوت هامون میرسم ،وقتی که یک عالمه حرف برای هم داشتیم ولی فقط سکوت می کردیم ،و تو اون لحظه همه چیز رو بهم می گفتیم ،یک صدای بلند میشه و این سکوت رو می شکنه ،به اطرافم نگاه می کنم تو نیستی،؛ نه نیستی ؛ چون عادت کردم که سکوتم رو تو بشکنی ،ولی نه این بار، و نه هیچ وقت دیگه ایی تو سکوت من رو نمی شکنی ؛.!از این به بعد منم و سکوت وکبوتر هایی که سکوت رو خوب بلدن بشکنن