پروانۀ شاد وسبک به دور دنیا می گشت . دلی را پیدا کرد زیبا و زلال ،همانند الماس بود؛ زیر نور خورشید می درخشید چه زیبا بود دل .! به زمین آمد ودر کنار دل نشست محو تماشای زلالی وزیبایی ان دل بود که دید بر روی دل نشسته است و به آن خیره گشته ؛  دل لبخندی بر او  زد، که پروانه از همان لبخند دل  بر خود لرزید  واز انجا رفت، روز بعد دل انتظار امدن او را می کشید .ولی پروانه خبر از انتظار و بی صبری دل نداشت ونمی داست که او نیز  دلباخته پرواز زیبای پروانه گشته است. روزها گذشت ولی پروانه جرأت دیدار دوباره او را نداشت  ؛ دل در انتظاردیدار  دوباره او بود، و دیگر زلالی قبل را نداشت چون او دیگر مال پروانه بود؛ روزی پروانه به انجا رفت تا دوباره دل راببیند ولی این بار  دیگر در پروازش شادی موج نمیزد ، به جای ان غم بود ، به دل رسید و در کنار دل نشست وبا غمی بزرگ که می پنداشت روی دل جای دیگریست به او نگریست، دل نیز غم درون سینه پروانه را دید ،به او گفت  چرا اینجا نشستۀ جای تو همان جاییست که روز اول نشستی