یک روز اومدی پیشم وبهم گفتی: قصه ما فقط تا همین جاست فقط این جا ،از اول تا این جا ،نه جای دیگه. منم فقط نگاهت کردم و تو ادامه دادی و گفتی :اول و اخر قصه فقط همین جاست  منم بهت گفتم: فقط همین یعنی اخر قصه ما همین لحظه و این جاست ؟!و تو گفتی اره این جاست از اولم قرار ما همین بود فقط تا اینجا،و تو ادامه دادی و گفتی فقط تا اینجا؛ بهت گفتم پس چرا من یادم نمیاد؟ و تو ادامه دادی وگفتی چون نشنیدی من چی میگم یا نخواستی بشنوی از اول بهت گفتم که من باهاتم نه تا موقع مرگ ؛و گفتی من باهاتم تا سر جاده دو راهی حالا هم به سر جاده رسیدیم و لحظه مرگ من فرا رسیده منم بهت گفتم یادته تو جواب این حرفات بهت چی گفتم.؟ بهت گفتم من با هاتم حتی بعد از مرگ هم ؛.

من بازم تو جاده به تو میرسم .

حالا وقت رفتن شده هر کدوم از یک سمت میریم ولی اینو بدون که من تو این جاده بازم به تو میرسم اگرم عمر اجازه نده بعد مرگ بازم پیشتم ای نازنینم