بيا باهم دنيايي بسازيم كه ديگه غم توش نباشه ؛ ديگه نميخوام ديگه نميخواد تو شهرمون غصه باشه ،مي خوايم با هم  دنيايي بسازيم  كه ديگه هيچ كسي داخلش تنها نباشن، ديگه نميخوام ديگه نميخواد شعر هاي كهنه بخونيم ، اگه روزي دلم بهم بگه كه ديگه غصه وجود نداره بهش ميگم  كه دوسش دارم ، بهش ميگم كه چقدر عزيزه  بهش ميگم كه دنيا بي اون برام هيچه ، ميخوام بدونه كه ديگه دلم  طاقت دوريشو نداره ،اگه روزي بهم بگه كه ديگه نيخواد چشامو ببينه ، نميدونم چه بر سرم مياد ولي ميدونم كه چشامو ميبدم تا وقتي كه دوباره بياد پيشم